X
تبلیغات
بیرق

قالب وبلاگ
امکانات وب




حالا كه نیامدم دمت را بفرست

من نیستم آنجا كرمت را بفرست

گفتم كه مریضم و دوا می خواهم

پس گرد و غبار حرمت را بفرست


موضوعات مرتبط: اشعار
برچسب‌ها: امام رضا, ع, مناجات
[ شنبه 8 مهر1391 ] [ 0:28 قبل از ظهر ] [ 133 ]

امام زمان(عج)-مناجات


اگر صد عالمم بخشند بی ‌مهدی نمی‌خواهم

کمـال آدمـم بخشنـد بی‌ مهدی نمی‌خواهم

اگر بعد از هزاران سال مردن بر تن بی‌جان

مسیحایی دمم بخشند بی ‌مهدی نمی‌خواهم

اگـر از تشنگـی آتـش برآیـد از نفس‌هـایم

به هر دم صد یمم بخشند بی ‌مهدی نمی‌خواهم

گـر از تجلیـل بنشـاننـد بـر تخت سلیمان

هزاران خاتمم بخشند بی‌ مهدی نمی‌خواهم

غـلام آستــان اهـل‌بیـت عصمتــم، آری

اگر جام جمم بخشند بی ‌مهدی نمی‌خواهم

اگر هنگـام نــاداری بـه قـدر وسعت عالم

طلا و درهمم بخشند بی ‌مهدی نمی‌خواهم

اگر با دست عیسی بـر تن مجروح از رأفت

سراپا مرهمم بخشند بی ‌مهدی نمی‌خواهم

گـدای سامــرایم گــر هـزاران بـار آقایـی

به خلق عالمم بخشند بی ‌مهدی نمی‌خواهم

اگر «میثم» هزاران حور و غلمان در جنان با هم

شراب دائمم بخشنـد، بی ‌مهدی نمی‌خواهم


موضوعات مرتبط: اشعار
برچسب‌ها: امام زمان, عج, مناجات
[ جمعه 17 شهریور1391 ] [ 7:41 بعد از ظهر ] [ 133 ]
گفتم به جز شما من فریاد رس ندارم

گفتا به غیر شیعه من نیز کس ندارم

گفتم که یاوررانت مظلوم هر دیــارند

گفتا مرا ببینند مظلــــــــــوم روزگارم

گفتم که شیعیانت در رنـج و در عذابند

گفتا به حال ایشان هر لحظه اشکبارم

گفتم که شیعیانت جمع اند به یاری تو

گفتا که من شب و روز در انتظار یارم

گفتم که به شیعیانت آیا پیـــــام داری

گفتا که گفته ام من هر دم در انتظارم

گفتم که ای امامم از ما چرا نهانــــــی

گفتا به چشم محرم همواره آشکارم


موضوعات مرتبط: اشعار
برچسب‌ها: گفتم به جز شما من فریاد رس ندارم گفتا به غیر شیعه
[ جمعه 10 شهریور1391 ] [ 5:46 قبل از ظهر ] [ 133 ]

 می رسد از مدینه بوی غم *** فاطمه باز دیده گریان شد

چونکه قبر چهار فرزندش *** در حریم بقیع ویران شد

آتش کینه شعله ها دارد *** از دل سر سپرده های یهود

لعنت حق به هر چه وهابی *** لعنت فاطمه به آل سعود

قصد دارند ریشه را بزنند *** صحبت از قبرها بهانه بُوَد

ریشه و بغض و کینه اینان *** آتش و دود و تازیانه بُوَد

لعنت حق بر آن کسانی که  *** اولین شعله را به پا کردند

حق پیغمبر معظم را *** با لگد پشت در ادا کردند

در مدینه ز بعد پیغمبر *** ناله های بلند ممنوع است

در مرام پلید این مردم *** زن زدن از امور مشروع است

گریه کردند آسمانی ها *** با نوای حزینۀ زهرا (س)

به گمانم که باز تازه شده *** داغ مسمار و سینۀ زهرا (س)

بعد از آنکه زدند مادر ما را *** کینه های قدیم سر وا کرد

کاش روزیِ هیچکس نشود *** ضربِ سنگین سیلیِ نامرد

کاش مهدی بیاید و با او *** ریشه فتنه را براندازیم

عاقبت بهرِ مادر سادات *** گنبد و بارگاه می سازیم

با نیابت ز قبر مادرمان *** سوی ام البنین سلام کنیم

دست بر سینه در مقابل او *** مثل عباس احترام کنیم


موضوعات مرتبط: اشعار
برچسب‌ها: شعر حاج منصور ارضي بمناسبت هشت شوال سالروز تخریب ب
[ پنجشنبه 2 شهریور1391 ] [ 2:3 قبل از ظهر ] [ 133 ]
چرا به کوی محبت نمی بری ما را
سبب ز چیست نگارا نمی خری مارا
پرستوی حرم و گو شه قفس مردن
برای اوج گرفتن بده پری مارا
خداکند به دلت مهر این غلام افتد
به رنگ سرخ شهادت درآوری مرا
اگر چه غفلت من سد راه احسان است
بیا ز راه محبت بزن سری ما را
بیا و خیبر جانها بدست خود بگشا
امیر خسته دوران که حیدری مارا
خدا کند که دگر از تو دل نگردد دور
قبول خویش نمایی به قنبری مرا
میان گلشن وصلت شکوفه عشقیم
امید آنکه نگارا بپروری مارا


موضوعات مرتبط: اشعار
برچسب‌ها: امام زمان
[ شنبه 27 خرداد1391 ] [ 0:28 قبل از ظهر ] [ 133 ]

مدح پیامبر اعظم(ص)

 

الا ساقی مستان ولایت

بهار بی زمستان ولایت

از آن جامی که دادی کربلا را

به نوشان این خراب مبتلا را

چنان مستم کن از یکتا پرستی

که از آهم بسوزد کل هستی

-

هزاران راز را در من نهفتی

ولی در گوش من اینگونه گفتی

ز احمد تا احد یک میم فرق است

جهانی اندراین یک میم غرق است

یقینا میم احمد میم مستی ست

که سر مست از جمالش چشم هستی ست

-

زاحمد هردو عالم آبرو یافت

دمی خندید و هستی رنگ و بو یافت

اگر احمد نبود آدم کجا بود

خدا را آیه ای محکم کجا بود

چه می پرسند کاین احمد کدام است

که ذکرش لذت شرب مدام است

-  

همان احمد که آوازش بهار است

دلیل خلقت لیل و نهارست

همان احمد که فرزند خلیل است

قیام بتشکنها را دلیل است

همان احمد که ستار العیوب است

دلیل راه و علام الغیوب است

-

همان احمد که جامش جام وحی است

به دستش ذوالفقار امر و نهی است

همان احمد که ختم الانبیا شد

جناب کنت و کنز مخفیا شد

همان اول که اینجا آخر آمد

همان باطن که بر ما ظاهر آمد

-

همان احمد که سرمستان سرمد

بخوانندش ابوالقاسم محــــــــــــــــــمد   (ص)

محمد میم و حا ء و میم و دال است

تدارک بخش عدل و اعتدال است

محمد رحمه للعالمین است

کرامت بخش صد روح الامین است

محمد پاک و شفاف و زلال است

که مرات جمال ذوالفقار است

محمد تا نبوت را برانگیخت

ولایت را به کام شیعیان ریخت

ولایت باده ی غیب و شهود است

کلید مخزن سر وجود است

-

محمد با علی روز اخوت

ولایت را گره زد بر نبوت

محمد را علی آینه دارد

نخستین جلوه اش در ذوالفقار است


موضوعات مرتبط: اشعار
برچسب‌ها: زاحمد هردو عالم آبرو یافت
[ شنبه 27 خرداد1391 ] [ 0:25 قبل از ظهر ] [ 133 ]

امام موسی کاظم(ع)-شهادت


دوری از شهر و دیارم عزتم را لطمه زد

این جدائی قلب پاک عترتم را لطمه زد

با دو دست بسته هم باب الحوائج بوده ام

کی غل و زنجیر فضل و رحمتم را لطمه زد

ناله های ممتدم گویای این مطلب شده

بغض سینه اشتیاق صحبتم را لطمه زد

تار می بینم ز بس که این حرامی یهود

گاه و بیگاه آمد از ره صورتم را لطمه زد

صوت سیلی هم صدا شد با صدای خنده اش

هر دمی آمد سراغم خلوتم را لطمه زد

نام زهرا را نه تنها با طهارت او نبرد

بد دهن بود و دل با غیرتم را لطمه زد

داغ من یک سر بریدن کمتر از جدم حسین

آخر کار این کفن ها غربتم را لطمه زد  


موضوعات مرتبط: اشعار
برچسب‌ها: امام موسی کاظم
[ جمعه 26 خرداد1391 ] [ 7:25 بعد از ظهر ] [ 133 ]


سِرّ نی در نینوا می‌ماند اگر زینب نبود

كربلا در كربلا می ‌ماند اگر زینب نبود

چهره سرخ حقیقت بعد از آن توفان رنگ

پشت ابری از ریا میماند اگر زینب نبود

چشمه ی فریاد مظلومیّتِ لب تشنگان

در كویر تفته جا می‌ماند اگر زینب نبود

زخمهء زخمی‌ترین فریاد در چنگ سكوت

از طراز نغمه وا می‌ماند اگر زینب نبود

در طلوع داغ اصغر، استخوان اشك سرخ

در گلوی چشمها می‌ماند اگر زینب نبود

ذوالجناح دادخواهی بی‌سوار و بی‌لگام

در بیابان ها رها می‌ماند اگر زینب نبود

در عبور از بستر تاریخ، سیل انقلاب

پشت كوه فتنه جا می‌ماند اگر زینب نبود

قادر طهماسبی (فرید)


موضوعات مرتبط: اشعار
برچسب‌ها: سِرّ نی در نینوا می‌ماند اگر زینب نبود
[ سه شنبه 16 خرداد1391 ] [ 4:26 بعد از ظهر ] [ 133 ]

آقا اجازه!دل زده ام ازتمام شهر \

/ بی تو دلم گرفته ازاین ازدحام شهر \

/ آقا اجازه!دست خودم نیست خسته ام \

/ در درس عشق من صف آخرنشسته ام \

/ در این کلاس عاطفه معنا نمی دهد \

/ اینجا کسی برای تو برپا نمی دهد \

/ آقا اجازه!بغض گرفته گلویمان \

/ آنقدر رد شدیم که رفت آبرویمان \

......یا مهدی غریب.....


موضوعات مرتبط: اشعار
[ دوشنبه 15 خرداد1391 ] [ 3:0 قبل از ظهر ] [ 133 ]

این جمعه هم از دیدن رویت خبری نیست


دیگر نفسم هم، نفسِ معتبری نیست

رد می شود این جمعه و تا لحظه آخر

از آمدن سبز تو اما اثری نیست

ای شاه کلیدِ همه قفلِ قفسها

مرغان قفس را تو نباشی که پری نیست ...

موضوعات مرتبط: اشعار
[ دوشنبه 15 خرداد1391 ] [ 2:53 قبل از ظهر ] [ 133 ]
به بچه خفاشی که به ساحت امامان مظلوم شیعه اهانت کرد و به بچه های سرراهی "بالاترین" که کارگردانان این بازی اند.
به گزارش خبرنگار وبلاگستان مشرق ، در پی اهانت به ساحت مقدس امام هادی علیه السلام علیرضا قزوه شاعر نام آشنای کشور با سرودن شعری که در وبلاگ عشق علیه السلام منتشر کرده اینچنین می گوید:   
  
 بسم رب النور

بسم رب العشق

بسم رب الهادی المهدی

آن که شعر و هرچه موسیقی ست

نذر درگاهش

آن که پاکان هنر در پای او سجاده افکندند

بسم رب العشق

آن که حافظ ها و سعدی ها

عشق او و آل او را بر زبان دارند

بسم رب الهادی المهدی

صاحب عصری که عالم وامدار اوست

گرچه دجالان بدآهنگ

گرچه شیطان های بد ترکیب

داردار و واق واق خویش را آواز می گویند

این نه موسیقی ست

این نه شعر و نه ترانه

این همه فحش است

این فضیحت نامه ی صهیون و آمریکاست

بچه های نطفه هایی از لجن روییده در مرداب

کارگردان

استخوانی پرت خواهد کرد

پیش دم جنبانی چلپاسه ای بدبو

آن دَل هرجایی یابو

 

مزد وق وق کردن سگهای بی اصل و نسب این است

مزد سگدوخوانی این از شغالان بدصداتر

مزد این چندین دهان بی چاک

استخوانی

مزد این مزدورهای مست عیاشش

فکر چندین جایزه از دست خام چند خاخام اند

جایزه در راستای  فکرهایی از جنابت تا جنایت پُر

 جایزه در راستای گنده گویی ها و چیزی از همین هایی که می دانید و می دانند

پولهای هرزه سهم حنجر بدبوی فحاشش

 

مرتدند اینان نه یک تن شان

مرتد اول همین بالاترین با بچه های تخس بی مادر

با همان اصحاب یک پاشان به اسرائیل

با همان  مسئول کلاشش

مرتد دوم

کارگردان چنین آهنگ بد آهنگ

مرتد سوم همین خفاش عیاشش ...

مانده آن سو مادری چشم انتظار راه

مادری شرمنده ی  شاهین...

                           نه ،  خفاشش!


موضوعات مرتبط: اشعار
برچسب‌ها: امام, هادی, عشق, المهدی
[ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ] [ 5:59 قبل از ظهر ] [ 133 ]
با پا زدند بردر و در را صدا زدند
بی اطلاع آمده و بی هوازدند
دیدند چون حریف نبردش نمیشوند
دستش طناب بسته به او پشت پا زدند
یک عده جاهل متجاهر به فسق هم
لب تشنه آمدند ولی آب را زدند!!
یکدسته مس که رنگ طلا هم ندیده اند
تهمت به بی کفایتی کیمیا زدند
با جمع نا منظمشان سنگریزه ها
سیلی به روی مادر آیینه ها زدند
شیطان پرست های به ظاهر خدا پرست
حتی تو را برای رضای خدا زدند!!
تحریف کرده اند تو را تازیانه ها
از بس که حرفهای تو را نا به جا زدند
 حالا که میشود اگر آن سالها نشد
پرسیدن همین که شما را چرا زدند؟؟

******
تازه ای نیست در این مهبط دود آلوده
جز همین رخوت سنگین رکود آلوده
 بوی ذاتی شدن جلوه اسمایی داشت
گوشه چند پر خیس شهود آلوده
 هر کجا شعله مستی است کسی گریانش
هر کجا دود خماری است ، کبود آلوده
 اوج معراج نبی را به تزایُد می بُرد
جذبه دانه سیبی به فرود آلوده
 ذات تو مغرب عنقاست ، ندارد قیدی
حیف از عشق که باشد به وجود آلوده
 سخت پرهیز کن از صحبت صاحب نفسان
چون که آیینه ای و آه حسود آلوده
 غم تو بیش و کم غیرت اصحاب وفاست
شب و روز تو ، به این بود و نبود آلوده
 فوران کردن این آب ، زمین گیرش کرد
گریه دار است قیام به قعود آلوده
 تشنگی کو که بفهمند چه کاری کردند ؟
شده از ضربه ی شان بستر رود آلوده

******
 رسیده ساعت سنگین جان سپردن من
 بیار قطعه زمینی برای مردن من
رسیده لحظه دندان به هم فشردن تو
رسیده لحظه پنجه به هم فشردن من
به نام تو شده بودم همین دو سه شب پیش
چقدر زود گذشت از به تو سپردن من
و من میان دو راهی شکست خورده شدم
ترک نخوردن تو یا شتک نخوردن من
چقدر صفحه تقدیر را ورق زده ام
 که پاره پاره شده از ورق شمردن من
و بعد از این که بمیرم کنار تو هستم
زیاد کار ندارد چگونه بردن من
شروع می شوم از انتهای غربت تو
تمام می شوی آغاز خاک خوردن من

******
با خون پاک تو کفن تو وضو گرفت
از چشمه ی طهور تن تو وضو گرفت
میخواستی بپوشی اش اما وضو نداشت
پس زود رفت پیرهن تو وضو گرفت
من کشف کرده ام که تو از آب بهتری
دیدم که آب با بدن تو وضو گرفت!!
روزانه پنجمرتبه :زرد و سفید و سرخ
از روح آبی تو تن تو وضو گرفت
چیزی نبود پاکتر از تو بجز خودت
یعنی که با من تو من تو وضو گرفت
قبل از تولد تو که باران گرفته بود
دنیا برای آمدن تو وضو گرفت
خوش باش علی که بازوی او خون نیامده است
عشق تو هستی تو زن تو وضو گرفت!

******
سلام می کنم و میخورد به دیواری
که بی خیال گذشت از مقابلم ، آری
سکوت می وزد و می گزند آه مرا
رتیل فاسقی و عنکبوت معماری
نشد تمامیت خوشه ام شراب شود
کشید پنجه به تاکم شغال مکاری
دو گوشواره و یک مشت خاک خوشبو را
گره زدم به پر روسری گلداری ...
که باد آمد و بردش به زادگاهش : عرش
قدیمتر ، به قلم ، لوح و هر چه بشماری
و آب از آب تکان هم نخورد باز امروز
سلام می کنم و میخورد به دیواری ...

******
ابر کبود پلک تو در حال بارش است
وضعیت هوا و همین یک گزارش است
 آئینه ات کجاست؟ نگاهی به خود کنی
تصویر تو در آینه هم رو به کاهش است
 جارو مکن که سرفه بگیرد تو را مگر
من مرده ام ، بخواب ، نه یک امر ، خواهش است
 تو جلوه کن به عرش که در رشدش این گیاه
هرروز پنج ثانیه محتاج تابش است
 وقت نماز با تو خدا حرف میزند؟
یا فاطمه مقابل خود در نیایش است؟
 تو ناز کن که ناز تو را میخرد خدا
کوری چشم خیره سر هر چه عایشه است
***رضا جعفری***

هرچند پهلویت شکسته ، ناتوانی
دستم به دامانت، دعا کن تا بمانی
بد جور آزردند قلبت را عزیزم
شرمنده ام خیری ندیدی از جوانی
با چشم هایت درد دل کن با نگاهم
چون نا نداری تا بفرمایی زبانی
این روزها اصلاً به جای بغض بانو
انگار مانده در گلویم استخوانی
زینب چه معصومانه می پرسد که: مادر
کی باز من را روی زانو می نشانی؟
با کودکانت التماسی از تو داریم
روی زمین با ما بمان ای آسمانی
***علی اصغر ذاکری***

گل بودی اما بوی خاکستر گرفتی
آه ای فرشته بین شعله پر گرفتی
با این سرانگشتی که تاول زد در آتش
امشب گره از موی این دختر گرفتی
با من غریبی می کنی در خانه وقتی
چشمت به من افتاده چادر سر گرفتی
ای کاش می مردم نمی دیدم چه زخمی
از ضربه های محکم این در گرفتی
پروانه ها را با تب و تابت مسوزان
با لاله هایی که بر این بستر گرفتی
با دستمال بسته ی دور سر خود
جان مرا ای جان من دیگر گرفتی
دلواپس گلبرگهایت مانده ام من
حالا که ای گل بوی خاکستر گرفتی
***علیرضا لک***

آسیابت یک طرف افتاده بستر یک طرف
چادر تو یک طرف افتاده معجر یک طرف
هر چه اینجا هست چشمان مرا خون کرده است
رنگ این دیوار خانه یک طرف، در یک طرف
گاه دلخون توایم و گاه دلخون پدر
وای بابا یک طرف ای وای مادر یک طرف
 از کنار تو که می آید به خانه ناگهان
بر سر زانو می افتد مرد خیبر یک طرف
من چگونه پیرهن کهنه تن یارم کنم
غُصه ی تو یک طرف داغ برادر یک طرف
مثل آنروزی که افتادی می افتد بر زمین
پیکر من یک طرف او یک طرف سر یک طرف
من دو بوسه می زنم جای تو و جای خودم
زیر گردن یک طرف رگهای حنجر یک طرف
وای از آن لحظه که باید بنگرم
سر ز روی نیزه افتاده، پیکر یک طرف
وای از آن لحظه که می ریزند بین خیمه ها
گوشواره یک طرف خلخال و معجر یک طرف

************

برگرد ای توسل شب زنده دارها
پایان بده به گریه ی چشم انتظارها
از یک خروش ناله ی عشاق کوی تو
حاجت روا شوند هزاران هزارها
یکبار نیز پشت سرت را نگاه کن
دل بسته این پیاده به لطف سوارها
از درد بی حساب فقط داد میزنم
آیا نمیرسند به تو این هوارها
ما را به جبر هم که شده سر به زیر کن
خیری ندیده ایم از این اختیارها
باید برای دیدن تو "مهزیار" شد
یعنی گذشتن از همگان "محض یار" ها
دیگر برای تو صدقه رد نمیکنم
بیهوده نیست اینکه گره خورده کارها
یکبار هم مسیر دلم سوی تو نبود
اما مسیر تو به من افتاد بارها
شب ها بدون آمدنت صبح می شوند
برگرد ای توسل شب زنده دارها
این دست ها به لطف تو ظرف گدایی اند
یا ایها العزیز تمام ندارها
***علی اکبر لطیفیان***

شب خوشه چین چشم تو و آشنای تو
ای رایت سپیده دمان چشم های تو
پیچیده است عطر خوشی در فضای شهر
از لابه لای خلوت تو با خدای تو
تو طعم روشنِ سحری که انارها _
سرخ اند و سینه چاک تمامی برای تو
یاس سپید قامت هم سنگ ِ مرتضی
خرد است آسمان و زمین پیش پای تو
بی شک دلیل برتری خاک بر فلک
جاری است از نماز شب و سجده های تو
شاعر نمی شود بسراید غم تو را
افتاده لرزه بر تنش از ماجرای تو
لب می گزد خدا که نبیند غم تو را
شاعر بمیرد از غم بی انتهای تو
وقتی که میخ بر جگر آسمان نشست
دل پاره کرد کل جهان در هوای تو
در سوگ تو زمین و زمان خاکسار شد
پیچید در فضای جهان های های تو
شاعر گریست درد دلش را درون چاه ......
هرچند نیست ضجه ای او در سزای تو
دارد دوباره مهر تو را بال می شود
ای غایت تمام دعاها –دعای تو
لطفی بکن که زنده شود با محبّتت
تا بازهم دوباره بمیرد برای  تو
***سید مهدی نژاد هاشمی***

با چشم های نیمه بازت گاه گاهی
چشمان خیس و خسته ام را کن نگاهی
وقتی تنور خانه روشن شد برایت
گفتم خدا را شکر کم کم رو براهی
دستاس را چرخاندی اما رنگ خون شد
دستاس فهمید از نگاهت بی گناهی
از بس به پای گریه هایت آب رفتی
چیزی نمانده از وجودت مثل کاهی
پهلو به پهلو می شوی و می چکد خون
از زخم های پیکرت خواهی نخواهی
از درد شانه ، شانه می افتد ز دستت
خون می نشیند کنج لبهایت ز آهی
در خواب بودی چادرت را باز کردم
شاید ببینم چهره ات را در پگاهی
دیدم که پائین تر ز چشمان تو پیداست
زخم عمیق پنج انگشت سیاهی
این چند شب از سرنوشتم روضه خواندی
از سر گذشتم از جدایی بی پناهی
گفتی غروبی شعله می پیچد به بالم
گفتی که می سوزم میان خیمه گاهی
در حلقه ی نامحرمان و نیزه داران
هرجا که می گردم ندارم تکیه گاهی
***حسن لطفی***

گر نگاهی به ما کند زهرا
دردها را دوا کند زهرا
 بر دل وجان ما صفا بخشد
گوشه چشمی به ما کند زهرا
کم مخواه از عطای بسیارش
کآنچه خواهی عطا کند زهرا
نه عجب به شأن او گویند
خاک را کیمیا کند زهرا
این مقـام کنیز او باشد
تا دگر خود چه هـا کند زهرا
روز محشر که از شفاعت خویش
حشر دیگر به پا کند زهرا
همچو مرغی که دانه برچیند
دوستان را جدا کند زهرا
***سید رضا موید***

باران گرفت و قصه ی دریا شروع شد
تکبیرهای جنگل و صحرا شروع شد

بابا که رفت دختر خود را بغل کند
بغضش گرفت و عشق همانجا شروع شد

صف بسته بود جمع ملائک در انتظار
پرده کنار رفت و تماشا شروع شد

کوثر به جوش آمد و رضوان خروش کرد
جشن و  سرور عالم بالا شروع شد

چشمش به چشمهای پدر خورد و بعد از آن
لبخندهای ام ابیها شروع شد
***
تا سالها برای پدر، مادری کند
همراه او بماند و پیغمبری کند

تا عشق را نفس بکشد در هوای او
بابا برای او شود و او برای او

هی دور او بچرخد و پروانه ای شود
دستش برای موی پدر شانه ای شود

خیره شود به صورت او تا به ماه خود-
بوی بهشت هدیه کند با نگاه خود

تا پاره ی تنش بشود، میوه ی دلش
آئینه ای مقابل شکل و شمایلش

تا سالها همین بشود ماجرای او:
بابا برای او شود و او برای او
***
بادی وزید و خنده ی دریا تمام شد
احساس خوب جنگل و صحرا تمام شد

خورشید او غروب خودش را بغل گرفت
یخ بست قلب عالم  و گرما تمام شد

آئینه ای شکست و غمی انعکاس کرد
آئین مهربانی دنیا تمام شد

تنها بهانه بود برای وجود او
راهی شد و بهانه ی  زهرا تمام شد
***
این کار، کار کیست؟! چه بد می زند به در
باور نکردنیست ، لگد می زند به در؟!

مشعل گرفته است که آتش به پا کند
یا با طناب دست شما را جدا کند

شاید تو بی علی شوی و او بدون تو...
از پشت در صدا بزنی یا علی نرو!

یعنی که قطره قطره بریزی به کوچه ها
نامش نیفتد از دهنت تا به انتها

یعنی بجنگ! وقت تماشا نمانده است
یعنی به او نشان بده تنها نمانده است
***
اینجا کجاست؟! چادر خاکی! چه می کنی؟!
تنها ترین نشانه ی پاکی چه می کنی؟!

اینجا غریبه نیست، چرا رو گرفته ای؟!
آیا تویی که دست به زانو گرفته ای؟!

دیر آمدم بگو که چه کردند کوچه ها
بانوی قد خمیده! زمین می خوری چرا؟!

این کودکت چه دیده که هی زار می زند؟!
هی دست مشت کرده به دیوار می زند
***
حق دارد او که طاقت این روز را نداشت
روزی که خانه دست کم از کربلا نداشت

روزی که از صدای غمت شهر خسته شد
روزی که چشمهای تو یکباره بسته شد

روزی که زخمهای عمیقت دوا نداشت
روزی که گریه های تو دیگر صدا نداشت

ای کاش بر زمین اثری از فدک نبود
ای کاش دست شوهر تو بی نمک نبود
***
توفان گرفت و آن شب یلدا شروع شد
خون گریه های عالم بالا شروع شد...
***حسن اسحاقی***

روزگاری دلم پر از غم بود
هرچه می‌خواستم فراهم بود

داشتم باغ حیرتی سرشار
چشمم آیینه‌دار شبنم بود

هر خیالی به غیر خاطر دوست
در دلم می‌نشست، مُبهم بود

دل به سستی به دست غم دادم
رشته مهرِ دوست محکم بود

حیف شد در ترازوی کرَمش
بار سنگین جُرم من کم بود

این‌که ما را به توبه عادت داد
اولین اشتباهِ آدم بود

دادم آیینه را به دستِ دلم
خود شدم باعث شکستِ دلم

شعله‌وارم، زبانه ای دارم
داغ‌دارم، نشانه ای دارم

جان زهرا، به عشق توست اگر
ناله‌ها را بهانه ای دارم

هم‌نوا با ترنمِ دلِِ خون
نینوایی ترانه ای دارم

بی تو گم در مسیر طوفان‌ها
با تو اما کرانه ای دارم

می‌توانی بپرسی از مهتاب
ناله‌های شبانه ای دارم

تا سحر با ستاره‌های صبور
قصه از تازیانه ای دارم

قصه از تازیانه ای که هنوز
بر تن عشق می‌خورد شب و روز

خواست آتش مرا که آب شوم
در تب و تاب غم کباب شوم

اگر آتش زبانه غمِ توست
دوست دارم در آتش آب شوم

عاشقم، از بلا نپرهیزم
تا ابد هم اگر عذاب شوم

ذره‌ام در پناه سایه تو
می‌توانم که آفتاب شوم

آمدم تا حریم خانه تو
شاید از محرمان حساب شوم

اولین فصل عشق را خواندم
عنقریب است لاکتاب شوم

روسیاهم، عنایتی، زهرا
بی‌پناهم، بگیر دستم را

به حسینی که زاده زهراست
دو جهان در اراده زهراست

عشق با‌ آن شکوهِ بی‌مانند
عضوی از خانواده زهراست

خیمه نُه فلک از آن بر پاست
که به پا ایستاده زهراست

این سبک‌سیرِ شعله‌ور ، خورشید
تا ابد مست باده زهراست

چرخ گردون به دوستی سوگند
که دل از دست داده زهرا‌ست

آن‌چه شرحش همیشه دشوار است
زندگانی ساده زهراست

وصف او چون کنم که زهرا کیست؟
شعر من لایق ثنایش نیست
***ناصر فیض***

بدون یار شدم، رفت آن که یارم بود
همان که وقت غم و غصّه غمگسارم بود

از این قنوت و از این دست های سرد تهی
مشخص است که هم دار و هم ندارم بود

مرا به تیغ نیازی نبود تا او بود
به ذوالفقار چه حاجت که ذوالفقارم بود

نکشت و کشت مرا، جان گرفت و هم جان داد
تبسّمش، که تسلّای جان زارم بود

هزار گل پس از او روی بسترش جا ماند
ولی مدینه نفهمید او بهارم بود

منم پیمبرِ بعد از پیمبر خاتم
که گریه، وحی من و چاه کوفه، غارم بود

در آن زمان که عدو خواست تا مرا ببرد
جواب محکم زهرا «نمی گذارم» بود

سکوت کردم و آهی کشیدم آن وقتی -
که در نماز پسین، دومی کنارم بود
***پیمان طالبی***

وقتی بگو بخند تو در خانه جا نشد
لفظ بیا ببند به زخمت روا نشد

صبح دراز تو سر مغرب شدن نداشت
مویت سفید گشت و رفیق حنا نشد

قدری غذا بخور جگرم ریش ریش شد
شاید که ماندی و سفرت از قضا نشد

در خانه روسری به سرت قاتل من است
قتل کسی به پارچه ای نخ نما نشد

قحط طبیب شرم علی را مضاف کرد
قحطی چنین پر آب عیان هیچ جا نشد

جان خودم قسم که همین چند روز پیش
گفتم که کج کنم سر این میخ را نشد

پهلوی و روی موی و وضوی جبیره ات
چون من بساط قتل کسی رو به را نشد
***محمد سهرابی***

چون فاطمه مظهر صفات یکتاست
انوار خدا ز روی زهرا پیداست

همتای علی و در جهان بی همتا
زهراست محمّد و محمّد زهراست
***
به روز حشر در دلهای محزون
شود هول قیامت هردم افزون

رسد چون نوبت عفو و شفاعت
ندا آید که " أین الفاطمیون "
***استاد حاج حبیب الله چایچیان(حسان)***


آیه آیه کوثرت آتش گرفت
سوره ی چشم ترت آتش گرفت

لخته لخته بغض های بی کسی
در نگاه پرپرت آتش گرفت

همنفس با شعله ها ققنوس وار
ناگهان بال و پرت آتش گرفت

گوشوارت در هجوم غم شکست
گوشه های معجرت آتش گرفت

لاله لاله پر شد اقلیم تنت
یاس های بسترت آتش گرفت

گریه کردی غربت لب تشنه را
لحظه های آخرت آتش گرفت

شعله از بغض نگاهت می چکید
سوره ی چشم ترت آتش گرفت
***یوسف رحیمی*


موضوعات مرتبط: اشعار
برچسب‌ها: ا, ل, ب, ی
[ چهارشنبه 6 اردیبهشت1391 ] [ 6:13 قبل از ظهر ] [ 133 ]


اگر كه دل شكسته اى حسين را صدا بزن
وگر ملول و خسته اى حسين را صدا بزن
در اين بهار معرفت پرستوى بهارىام
اگر چه پر شكسته اى حسين را صدا بزن
سحر شد و سپيده زد چرا تو همچو مرغ شب
لب از ترانه بسته اى حسين را صدا بزن
تو سر به زانوى غمى زشرم كرده هاى خود
چرا غمين نشسته اى حسين را صدا بزن
اگر به باغ آرزو به عشق كربلاى او
دل از همه گسسته اى حسين را صدا بزن

(محمد جواد غفورزاده) (عشق)

ماه درخشان

خوشا جانى كه جانانش حسين است
خوشا دردى كه درمانش حسين است
بود فرمانرواى كشور دل
خوشا ملكى كه سلطانش حسين است
به چرخ دين نجوم بيشماريست
ولى ماه درخشانش حسين است
به نامش دفتر توحيد مفتوح
خوش آن دفتر كه عنوانش حسين است
حسن جان عزيز مصطفى بود
ولى آرامش جانش حسين است
چه صحرائى است يا رب وادى عشق
كه تنها مرد ميدانش حسين است

سيد رضا مويد

 

زبانحال حضرت زينب(س) در قتلگاه

گلى گم كرده ام مى جويم او را
بهر گل مى رسم مى بويم او را
گل من يك نشانى در بدن داشت
يكى پيراهن كهنه به تن داشت
اگر پيدا كنم زيبا گلم را
به آب ديدگان مى شويم او را
گل گم كرده ات خواهر منم من
سرور سينه ات خواهر منم من
نشانى را كه گفتى جان خواهر
كه دارد در بدن خواهر منم من
در آندم زينب غم ديده ى زار
روان اشك از دو چشمان گهربار
شتابان رفت و آن محزون نالان
بسوى قتلگه با حال افگار
صداى آشنائى آمدش گوش
كه شد از كف برونش طاقت و هوش
بسوى آن صدا شد زار و نالان
گل خود را بديد و كرد افغان

زبانحال حضرت زينب(س)

هرگز كسى چون من تن بى سر نبوسيد
بوسيدم آن جايى كه پيغمبر نبوسيد
حيدر نبوسيد, زهرا نبوسيد
حتى نسيم صحرا نبوسيد
وقتى كه در درياى خون زينب شنا كرد
لب را به رگ هاى برادر آشنا كرد
گفت اى برادر كو رإس پاكت
بينم چسان من, غلطان بخاكت
اين سر كه ريزد از لبش شهد حلاوت
فردا به نوك نى كند قرآن تلاوت
با اين كه اين سر, مشكوه نور است
مهمان سرايش, كنج تنور است

(محمد جواد شفق)

سينه زنى شام غريبان

شب غريبان سحر ندارد (2)
سكينه امشب پدر ندارد
غريب حسين جان, غريب حسين جان
غريب حسين جان, غريب حسين جان
بهار زينب خزان ز آه است (2)
گهى دو چشمش به نور ماه است
گهى نگاهش به قتلگاه است
غريب حسين جان, غريب حسين جان(2)
نسيم صحرا شده معطر (2)
ز عطر روى على اكبر
كجاست عمه, كجاست مادر
غريب حسين جان, غريب حسين جان (2)
بگو خلايق ز غم خروشند (2)
بگو به اطفال لبن ننوشند
بگو به سادات كفن نپوشند(2)
غريب حسين جان, غريب حسين جان(2)
كبوتران را ز لانه بردند
زوادى خون نشانه بردند
رباب دلخون پسر ندارد
غريب حسين جان, غريب حسين جان

در ميان دشمن

اى خدا شب شده و من چه كنم؟
يكتن و اين همه دشمن چه كنم؟
اهل كوفه همه پيمان شكنند
خوب نمك خوار و نمكدان شكنند
صبح با من همگى پيوستند
شب در خانه برويم بستند
صبح من شمع و همه پروانه
شب بيگانه تر از بيگانه
صبح بر دامن من چنگ زدند
شام از بام مرا سنگ زدند
طوعه امشب تو مرا خانه بده
مرغ بر بسته ام و لانه بده

(على انسانى)

گل هاى نبوت

خودم ديدم كه صحرا لاله گون بود
زمين از خون ياران غرق خون بود
خودم ديدم فضاى آسمانها
پر انا اليه راجعون بود
خودم ديدم كه نور چشم زهرا
جراحات تنش از حد فزون بود
خودم ديدم كه بر هر برگ لاله
نوشته اين سخن با خطا خون بود
گلى گم كرده ام مى جويم او را
به هر گل مى رسم مى بويم او را
اگر چه در كنار نهر علقم
ز گريه منع كردم خواهرم را
خودم ديدم كه زهرا ناله مى كرد
خودم ديدم سرشك مادرم را
مكن منعم اگر با اينهمه داغ
زنم بر چوبه ى محمل سرم را
گلى گم كرده ام مى جويم او را
به هر گل مى رسم مى بويم او را
خودم ديدم كه دل ها مرده بودند
خودم ديدم همه افسرده بودند
خودم ديدم كبوترهاى معصوم
همه سر زير پرها برده بودند
خودم ديدم كه گل هاى نبوت
زبى آبى همه پژمرده بودند
همان جايى كه فرزندان زهرا
بجرم عشق سيلى خورده بودند
گلى كم كرده ام مى جويم او را
به هر گل مى رسم مى بويم او را
خودم ديدم زمين درياى خون بود
خودم ديدم كه عالم لاله گون است
خودم ديدم گلوى اصغرم را
خودم در بر كشيدم اكبرم را
خودم ديدم حسينم تشنه جان داد
چه جانى برلب آب روان داد
خودم ديدم كنار نعش اكبر
حسينم مى زد و بر سينه و سر
خودم ديدم زبالاى بلندى
كه محبوب خدا را سر بريدن
خودم ديدم طناب ظلم بستن
به دست و بازوى آن شير زنها
ميان اينهمه گلگون كفن ها
كنون من مانده ام تنهاى تنها
كنار قتلگه آمد به يادم
كه بى خود گشتم و از پا فتادم
به رگ هاى برادر بوسه دادم
به جاى مادرم زهرا حسينم

منم گداى زينب(س)

اين دل هماره دارد حال و هواى زينب
امروز دلم گرفته از غصه هاى زينب
از بين آتش و دود آيد صداى زينب
منم گداى زنيب, جانم فداى زينب
از كربلا به كوفه, از شهر كوفه تا شام
بگذشت تازيانه پا جاى پاى زينب
جانم فداى زينب, من خاك پاى زينب
منم گداى زينب, جانم فداى زينب
پيراهن حسينش از او جدا مسازيد
اين تحفه يادگارى مانده براى زينب
جانم فداى زينب, من خاك پاى زينب
منم گداى زينب, جانم فداى زينب

دل خونين

ديده بگشا كه طبيبت سر بالين آمد
ديده بگشا كه حسين با دل خونين آمد
ديده بر هم منه اى سر و بخون غلطيده
تا نگويند حسين داغ برادر ديده
ديده بگشا كه طفلان همه غوغا دارند
جرعه ى آب روان از تو تمنا دارند

امام حسين(ع) كنار بدن على اكبر(ع)

مى زند نيش, سكوتت به دل من, پسرم
لب گشا كشت مرا خنده ى دشمن, پسرم
چشم خون واكن و يك بار دگر حرف بزن
از لب تشنه و سنگينى آهن, پسرم
بى تو از ديده ى من قوه ى بينايى رفت
در عوض ديده ى دشمن شده روشن, پسرم
داغ مرگ پسرش را به دلش بگذارند
آن كه بگذاشته داغت بدل من, پسرم
پاره هاى تنت افتاده, به هر سو گوئى
برگ گل ريخته در دامن گلشن, پسرم
كس نديده است كه از تيغ هزاران جلاد
اينهمه زخم رسد بر سر يك تن, پسرم
تو ذبيح منى و من تن صد چاك تو را
هديه دادم به ره خالق ذوالمن, پسرم
نتوان گفت كه از داغ تو بر من چه گذشت
هيچ كس را نبود تاب شنيدن, پسرم
بوده حرف دل من بر لب ميثم ز آنرو
سيل خون ريخته از ديده بدامن, پسرم

(غلامرضا سازگار) (ميثم)

سپهر كرم, عباس

اى سپهر كرم و جود و سخا يا عباس
اى محيط ادب و مهر و وفا يا عباس
اى حمايتگر قرآن كه تو را رهبر دين
داده فرماندهى كل قوا يا عباس
اى فرات از تو خجل, اى تو خجل از زينب
به روان همه بخشيده صفا يا عباس
گر نيامد به كنار بدنت ام بنين
ديده بگشا و ببين فاطمه را يا عباس
دست تو دست خدا بود كه در گهواره
بوسه مى داد بر آن شير خدا يا عباس
اين عجب نيست كه زهرا به كنار بدنت
سر دهد زمزمه ى وا ولدا يا عباس
اين توئى با بدن غرق بخون روى زمين
يا على در دل محراب دعا يا عباس
در جزا فاطمه آرد به شفاعت همراه
بر نجات همه در روز جزا يا عباس

لعل عطشان

اصغرم پر پر چرا بر دستم اينسان مى زنى
بوسه از فرط عطش بر نوك پيكان مى زنى
من ترا آورده بودم تا كه سيرابت كنم
ديدمت خشكيده لب بر لعل عطشان مى زنى
چون نظر بر من نمودى اى پدر دريافتم
با نگاهت حرف از رفتن به ميدان مى زنى
گر زتير حرمله حلق تو خون آلوده شد
با نگاهت حرف هايى چون بزرگان مى زنى

على اصغر(ع)

آمدى اى تير شادابم كنى
آمدى قربانى بابم كنى
ديدمت از دور مىآئى ولى
بود در قلبم هراسى منجلى
بود اين ترس دل شيداى من
كه هدف باشد تو را باباى من
خواستم آن لحظه از شاه نجف
يا على گردد على اصغر هدف
خوش نشستى بر گلوى خشك من
ريزد اشك خون به روى خشك من
اى فداى غنچه لب هايت على
انبيإ, محو تماشايت على
يا على اصغر فداى خنده ات
من شدم بابا دگر شرمنده ات

قباله ى فدك

سه ساله دختر كه كتك ندارد
او كه قباله ى فدك ندارد
موهاى او سپيد شدن ندارد
سه ساله كه شهيد شدن ندارد
بچه كوچك تازيانه نمى خاد
كشيدن وحشيانه نمى خاد
سرزده از موى سرم سپيده
يك تار موهايم و كس نديده
دختر كوچك تماشا ندار
گرچه همه گويند بابا ندار
زخم دل عمه ى من نمك خورد
هزار دفعه, بجاى ما كتك خورد
چرا نماز و, مى خواند نشسته
مگر كه پهلوى آنهم شكسته
اشك يتيم دشمن و, مى لرزاند
گريه ى او دشمن و, مى ترساند
قيام من تكميل كربلا شد
چهره ى دشمن تو بر ملا شد

بلبل سوخته

آن بلبلم كه سوخته شد آشيانه ام
صياد سنگدل زده آتش به خانه ام
بال و پرم زسنگ حوادث شكسته شد
از بس كه شمر شوم زده تازيانه ام
چون شمع آب شد تنم از بس گريستم
ترسم كه سيل اشك كند سر به نيستم
زان ساعتى كه رفتى و ديگر نديدمت
جوياى گنج بودم و, ويران نشين شدم
دستم نمى رسيد ببوسم ترا زنى
از دور گرد خرمن تو خوشه چين شدم
ويرانه, داغ, زخم زبان, طعنه بيكسى
اين كوه را تن چون كاه چون كشم
پاى تو كو كه بر سر چشمان خود نهم
دست تو كو كه خار زپايم برون كشم

زمزمه

اباصالح التماس دعا هر كجا رفتى ياد ما هم باش
نجف رفتى كاظمين رفتى كربلا رفتى ياد ما هم باش
مدينه رفتى به پابوس قبر پيغمبر و, مادرت زهرا
به ديدار قبر مخفى از, كوچه ها رفتى ياد ما هم باشى
((اباصالح التماس دعا(2)))

زيارت نامه كه مى خوانى بر مزار آن تربت خاموش
به ديدار قبر بى شمع مجتبى رفتى ياد ما هم باش
بغل كردى قبر مادر را, جاى ما هم او را زيارت كن
به ديدار نينوا رفتى, نينوا رفتى ياد ما هم باش
((اباصالح التماس دعا(2)))

شب جمعه كربلا رفتى ياد ما هم كن چون زدى بوسه
كنار قبر ابوالفضل باوفا رفتى ياد ما هم باش
بزن بوسه جاى ما روى فرق عباس و اكبر و اصغر
كنار قبر قاسم و قبر عمه ها رفتى ياد ما هم باش
((اباصالح التماس دعا(2)))

به جاى ما هم زيارت كن عمه ات را در كنج ويرانه
براى بوسيدن آن در دانه ها رفتى ياد ما هم باش
نماز حاجت كه مى خوانى از براى فرج مسجد كوفه
دعا كردى از براى فرج التماس دعا ياد ما هم باش
شدى محرم در مراسم حج, يا منى رفتى ياد ما هم باش
به هر جا رفتى برو مهدى هر كجا رفتى ياد ما هم باش
((اباصالح التماس دعا(2)))


موضوعات مرتبط: اشعار
برچسب‌ها: عشق كربلا
[ چهارشنبه 23 فروردین1391 ] [ 8:43 قبل از ظهر ] [ 133 ]

گاهی چه زود دیده درگیر می شود
گاهی دلی نمک نخورده نمک گیر می شود
گاهی هوای دنیا چه دل گیر می شود
گاهی چه زود غصه فراگیر می شود
گاهی چه زود دیر می شود
گاهی که انتظار تقصیر می شود
گاهی که از خیانت تقدیر می شود
گاهی چه زود سیل اشک سرازیر می شود
گاهی که دل از دست دیده دلگیر می شود
گاهی چه زود پرنده اسیر می شود
گاهی که طعمه نصیب شیر می شود
گاهی چه زود دیر می شود
گاهی که دل زنجیر می شود
گاهی که عشق تفسیر می شود
گاهی چه زود شعله خاموش می شود
گاهی چه زود قصه فراموش می شود
گاهی که خورشید رنگ سیب می شود
گاهی که گرگ زمانه نجیب می شود
گاهی چه زود دیر می شود
گاهی که سکوت تدبیر می شود
گاهی که نیاز تقصیر می شود
گاهی چه زود دیر می شود
گاهی که خدا نزدیک می شود
گاهی که لطف عجیب میشود


موضوعات مرتبط: اشعار
برچسب‌ها: گاهی چه زود دیده درگیر می شود
[ شنبه 19 فروردین1391 ] [ 1:14 بعد از ظهر ] [ 133 ]


ای روح آفتاب چرا پا نمی شوی

بانوی بو تراب چرا پا نمی شوی

پهلوی من هم از خبر رفتنت شکست

رکنم شده خراب چرا پا نمی شوی

با قطره قطره اشک سلامت نموده ام

زهرا بده جواب چرا پا نمی شوی

خورشید لطمه دیده حیدر بلند شو

بر جمع ما بتاب چرا پا نمی شوی

رفتی و روی صورت خود را کشیده ای

ای مادر حجاب چرا پا نمی شوی

بی تو تمام ثانیه ها دق نموده اند

رفته زمان بر آب چرا پا نمی شوی

روی کبود تو به نگاهم اشاره کرد

مردم از این خطاب چرا نمی شوی

می میرد از تنفس دلگیر کوچه ها

این غنچه های ناب چرا پا نمی شوی

 

 

رحمان نوازنی


موضوعات مرتبط: اشعار
برچسب‌ها: ای روح آفتاب چرا پا نمی شوی
[ چهارشنبه 16 فروردین1391 ] [ 11:57 بعد از ظهر ] [ 133 ]


در را که با شتاب لگد وا نمی کنند 
دیوار را که صفحه گلها نمی کنند

گلبرگ یاس را که با آتش نمی کشند
سیلی نصیب صورت حوراء نمی کنند

آتش به درب خانه ی رهبر نمی زنند
توهین به بیت و سرور مولا نمی کنند

با کودکان خانه که مشکل نداشتند
رحمی چرا به گریه ی آنها نمی کنند

مردم به جای بیعت و همیاری امام
غربت نصیب رهبر تنها نمی کنند

در پیش چشم غیرت مردانه ی کسی
حمله به دست و بازوی زنها نمی کنند

زن را به قصد کشت به کوچه نمی زنند
جمعی اگر زدند تماشا نمی کنند

کاری اگر به دست تماشاگران نبود
دیگر گره ز کار عدو وا نمی کنند

حتی اگر سفارش پیغمبری نبود
اینگونه با ولای علی تا نمی کنند

دردا که درد دین به دل اهل خدعه نیست
حیله گران ز توطئه پروا نمی کنند

 

 

محمود ژولیده


موضوعات مرتبط: اشعار
برچسب‌ها: گلبرگ یاس را که با آتش نمی کشند
[ چهارشنبه 16 فروردین1391 ] [ 11:54 بعد از ظهر ] [ 133 ]

گر نیایی تا قیامت انتظارت میکشم

منت عشق از نگاه پر شرارت میکشم

ناز چندین ساله از چشم خمارت میکشم

تا نفس باقیست اینجا انتظارت میکشم


موضوعات مرتبط: اشعار
برچسب‌ها: گر نیایی تا قیامت انتظارت میکشم
[ سه شنبه 15 فروردین1391 ] [ 1:39 بعد از ظهر ] [ 133 ]

فرض کن حضرت مهدی به توظاهرگردد،
ظاهرت هست چنان تاتوخجالت نکشی؟
باطنت هست پسندیده صاحب نظری؟
خانه ات لایق اوهست که میمهمان گردد؟
لقمه ات درخور اوهست که نزدش ببری؟
پول بی شبهه وسالم زهمه داراییت ،
داری آنقدرکه یک هدیه برایش بخری؟
حاضری گوشی همراه توراچک بکند؟
باچنین شرط که درحافظه دستی نبری؟
واقفی برعمل خویش توبیش ازدگران،
میتوان گفت توراشیعه اثناعشری؟؟؟؟


موضوعات مرتبط: اشعار
برچسب‌ها: حضرت مهدی
[ سه شنبه 15 فروردین1391 ] [ 8:26 قبل از ظهر ] [ 133 ]

آزار داده‌اند ز بس در جوانی‌ام
بیزار از جوانی و از زندگانی‌ام

جانانه‌ام که رفت، چرا جان نمی‌رود؟
ای مرگ! همتی که به جانان رسانی‌ام

هر شب به یاد ماه رخت تا سحرگهان

هر اختری‌ست شاهد اخترفشانی‌ام

بر تیرهای کینه، سپر گشت سینه‌ام

آرَم گواه پیش تو پشت کمانی‌ام

یاری ز مرگ می‌طلبم، غربتم ببین
امت پس از تو کرد عجب قدردانی‌ام!

موی سپید و فصل جوانی خبر دهد

کز هجر خود به روز سیه می‌نشانی‌ام

دیوار می‌کند کمکم راه می‌روم

دیگر مپرس از من و از ناتوانی‌ام

سوزنده‌تر ز آتش غم غربت علی‌است
ای‌مرگ! مانده‌ام که ز غم‌ها رهانی‌ام

" علی انسانی

موضوعات مرتبط: اشعار
برچسب‌ها: زبان حال حضرت زهرا سلام الله پس از رفتن پدر
[ دوشنبه 14 فروردین1391 ] [ 5:37 قبل از ظهر ] [ 133 ]

رهبر


باز آقا محضرت عرض ارادت میکنیم
آسمان را روشن از شمع ولایت میکنیم


گفته ای تولید ملی، گفته هایت روی چشم!
باز از سرمایه و از کار ایرانی حمایت میکنیم


ما پر از کار مضاعف ،همت افزون تریم
باجهاد اقتصادی، خرق عادت میکنیم


بازهم چشمان دنیا خیره بردستان ماست
چشم دنیا را به دست خود هدایت میکنیم


کشور ما با فروغ احمدی روشن شده
گفتمان را، گفتمان عشق و ایثار و شهادت می کنیم


سال نو تفسیر این بیداری اسلامی است
برتمام خاک دنیا ما سرایت میکنیم


پرچم عدل خمینی دست مهدی(عج) میدهیم
ماجهان را پر ز تکبیر عدالت می کنیم


شعر از اکبر شهبازی


موضوعات مرتبط: اشعار
برچسب‌ها: شعر, گفته ای تولید ملی, گفته هایت روی چشم
[ دوشنبه 14 فروردین1391 ] [ 5:26 قبل از ظهر ] [ 133 ]
جامه عيد بپوشيد چه شاه و چه گدا

بلبل باغ جنان را نَبُود راه به دوست

نازم آن مطربِ مجلس كه بُوَد قبله نما

صوفي و عارف از اين باديه دور افتادند

جام مي گير ز مطرب كه روي سوي صفا

همه در عيد به صحرا و گلستان بروند

منِ سرمست ز ميخانه كُنم رو به خدا

عيد نوروز مبارك به غني و درويش

يارِدلدار ز بتخانه دري را بگشا

گر مرا ره به در پير خرابات دهي

به سر و جان به سويش راه نوردم، نه به پا

سالها در صف ارباب عمائيم بودم

تا به دلدار رسيدم، نكنم باز خطا

                                    

 امام خمینی ( ره )


موضوعات مرتبط: اشعار
برچسب‌ها: جامه عيد بپوشيد چه شاه و چه گدا
[ یکشنبه 13 فروردین1391 ] [ 10:21 بعد از ظهر ] [ 133 ]

 

 

در فاطمیه بود که ما سینـه زن شدیم

 

با پیرهن سیاه عزا سینـه زن شدیم

 

گفتی جواز کرببلا روضه ی من است

 

اصلاً به عشق کرببلا سینـه زن شدیم

 

در روضـه هایتان همگی پر زدیم و بعد

 

همراه ساکنان سماء سینـه زن شدیم

 

بر سینـه های سینه زنان مهر می زنی

 

ما هم به شوق مهر شما سینـه زن شدیم

 

ما نذر کرده ایم که قـربانی ات شویم

 

در راه رفتن به منا سینـه زن شدیم

 

در صحن شـاه سینه زدن چیز دیگریست

 

در کنج صحن عشق رضا سینـه زن شدیم

 

 


 

سید حمید داود نسب


موضوعات مرتبط: اشعار
برچسب‌ها: در فاطمیه بود که ما سینـه زن شدیم
[ جمعه 11 فروردین1391 ] [ 6:8 بعد از ظهر ] [ 133 ]

ما را خدا به عشق علی آفریده است

ما را فدای راه ولی آفریده است


لعنت بر آن که حب علی را فروخته

رحمت بر آن که در ره این عشق سوخته


لعنت به منکران غدیر و ولای او

له می شوند روز جزا زیر پای او


ما افتخارمان به غلامیِ حیدر است

این هدیه ای ز حضرت زهرایِ اطهر است


با منکران شیر خدا نیست کارمان

با دشمنان آل عبا نیست کارمان


ما کارمان گدایی زهرا و حیدر است

این کار از عبادت هر لحظه برتر است


موضوعات مرتبط: اشعار
برچسب‌ها: پیرو راه امیرالمومنین
[ جمعه 11 فروردین1391 ] [ 6:0 بعد از ظهر ] [ 133 ]

یک جمعه دیگر گذشت و خبری از یوسف فاطمه نشد ! راستی ما چرا منتظر ظهور منجی عالم هستیم ؟ برای خودمان یا برای دلمون شایدم برای راحت شدن ؟ آقا جان سه هفته دیگه به پایان یک سال انتظار ما باقی است ! ماه دوازده آمد و ماه دوازدهم  نیامد 

صدای آمدنت را به گوش ما برسان

زمان غیبت خود را به انتها برسان

نگاه نافذ خود را بر این گدا انداز

برای درد نهفته کمی دوا برسان

اگرچه بهر ظهورت نکرده ام کاری

بیا و بر لب ما فرصت دعا برسان

به صبح جمعه موعود زائرم فرما

به خاکبوسی روز فرج مرا برسان

برای روز ظهور تو کعبه پا برجاست

بیا سرور دوباره بر آن بنا برسان

کنار تربت زهرا به وقت نافله ات

دعای خویش به یاری این گدا برسان

نوشته ام به وصیت اگر میسر شد

بیا و مرده ما را به کربلا برسان

سروده استاد گرانقدر آقا جواد حیدری 



موضوعات مرتبط: اشعار
برچسب‌ها: یک جمعه دیگر گذشت و خبری از یوسف فاطمه نشد
[ جمعه 11 فروردین1391 ] [ 7:1 قبل از ظهر ] [ 133 ]

داغ لاله

فاطمیه قصه‎گوى رنج‎هاست
بهترین تفسیرسوز مرتضى است

فاطمیه شعر داغ لاله است
قصه زهراى هجده ساله است

 


فاطمیه آتش‎افروز دل است
احتجاجش یك كتاب كامل است

فاطمیه سینه‎چاك دردهاست
شاهد نامردى نامردهاست

فاطمیه سوز دل را ساز كرد
دفتر داغ على را باز كرد

فاطمیه ماه گل افشردن است
فتح باب تازیانه خوردن است

فاطمیه قفل غم را شد كلید
چون كه دارد هم شهیده، هم شهید

میرزا عباس مهدوى‏فرد

موضوعات مرتبط: اشعار
برچسب‌ها: فاطمیه قصه‎گوى رنج‎هاست
[ چهارشنبه 9 فروردین1391 ] [ 10:20 بعد از ظهر ] [ 133 ]

خانم مهربونم ، عزيز قد کمونم
مگه خودت نگفتی ، علی پيشت می مونم
مرو ای همسر خسته ، ببين قلبم شکسته
کنار در رو سجاده ، ببين زينب نشسته
يا فاطمه يا فاطمه يا فاطمه ام الحسن
رفتی و منو گذاشتی ، مگه دوستم نداشتی
بذر محبتت رو ، تو اين دلم تو کاشتی
يکی بود و يکی نبود ، غير از خدا هيچ کس نبود
به روی صورت زهرا ، کشيدن گنبد کبود
يا فاطمه يا فاطمه يا فاطمه ام الحسن
منم و يک مدينه ، يه دنيا حرف کينه
يادم نيار خدايا ، سکوت زخم سينه
بلند شو مادر زينب ، حالا چه وقت خوابه
کفن پوش سفيد من ، دلم برات کبابه
يا فاطمه يا فاطمه يا فاطمه ام الحسن
ببين حسن يتيمه ، مصيبتت عظيمه
زينب نداره طاقت ، خدا خودش حکيمه
ديگه لالائی مادر ، نمی پيچه تو خونه
با بوسه هاش رو گونه ها ، نمی ذاره نشونه
يا فاطمه يا فاطمه يا فاطمه ام الحسن
مادر مگه نگفتی ، مدينه خونمونه
چرا به روِی شونه ، تو رو بردن شبونه
شب تشييع تو مادر ، چقدر زمين می خوردم
اگه بابا نمی اومد ، شايد جون می سپردم
يا فاطمه يا فاطمه يا فاطمه ام الحسن

« علی محلاتی »


موضوعات مرتبط: اشعار
برچسب‌ها: خانم مهربونم, عزيز قد کمونم
[ یکشنبه 6 فروردین1391 ] [ 5:44 قبل از ظهر ] [ 133 ]
علامه آیت الله حسن زاده آملی در تاریخ سه شنبه اول فروردین 1332 هجری شمسی در شب نوروز غزلی زیبا سرودند که تقدیم می شود.

به گزارش مشرق، نویسنده وبلاگ دوست مهربان نوشت: استاد مسلم عرفان حضرت علامه آیت الله حسن زاده آملی در تاریخ سه شنبه اول فروردین 1332 هجری شمسی در شب نوروز غزلی زیبا سرودند که تقدیم به دوستان مهربانم می شود:

شب عید آمد آن عیدی که باشد عید سلطانی

گروهی در سرورند و گروهی در پریشانی

گروهی فارغ از هردو نه این دارند و نی آنرا

به دل دارند با سلطانشان صد عید سلطانی

به چشم پاک بینشان به غیر از آشنای دل

هر آنچه در نظر آید نبینندش مگر فانی

بقربان دل این فرقه قدّیس قدّوسی

که از صد خور بود روشنتر آن دلهای نورانی

مدان عید آنزمانی را که بر تن نو کنی جامه

بود عید آنکه دور از خود نمایی خوی حیوانی

مرا امشب دلی شاد است اندر گوشه غربت

که میخواهد نماید هر زمان نوعی غزلخوانی

چرا خوشدل نباشد آنکسی کردند تقدیرش

کتاب و درس و دانش را ز لطف حیّ سبحانی

چه غم ما را که اندر بر نباشد شربت و شکّر

که کام بود شیرین همی ز آیات قرآنی

چه غم ما را که اندر حجره نبود نان و حلوایی

بود تا نان و حلوای جناب شیخ ربّانی

چه غم ما را ز بی گلدانی و گلهای رنگارنگ

بود زهرالربیع سیّد و انوار نعمانی

چه غم ما را که دوریم از دیار و دوستان خود

الهی اوستادی باشد و آقای شعرانی

چه غم ما را ز سر بردن به تنهایی که هم صحبت

بود کشکول شیخ و مجمع الامثال میدانی

چه غم ما را که مهجوریم و اندر حجره محجوریم

بود تا مثنوی و منطق الطیر دو عرفانی

پریشان نیستم از بی گلستانی چه در پیش است

گلستانی ز سعدی و پریشانی ز قاآنی

حسن خواهد ز لطف بیشمار ایزد بیچون

دل پاکی منزه باشد از اوهام شیطانی


موضوعات مرتبط: اشعار
برچسب‌ها: سروده آیت الله حسن زاده آملی درباره عید
[ پنجشنبه 3 فروردین1391 ] [ 6:5 بعد از ظهر ] [ 133 ]

دفاع مقدس – شهدا


خط دوم شکست فرمانده!

احتمال شکست بسیار است

پس مهماتمان چه شد... سید؟

 هیچ امّید هست؟ -بسیار است

 

روزهای حماسه و ماسه

 بوی باروت و ام یک و ژ٣

داغ سیصد هزار لالۀ سرخ

 به گمانت کم است؟ بسیار است

 

دهۀ بی هویت هشتاد

 بام ها در تصرف بشقاب

داخل آلبومش ولی عطر

 دهۀ سرخ شصت بسیار است

 

چهرۀ پشت نقاب ها خالی

 جیب ها پر، خشاب ها خالی

گرچه دوران جاهلیت نیست

 مشرک و بت پرست بسیار است

 

ساکنان حضیض بالاشهر

 طعنه اش می زنند گاه اما

گاهی اوقات درّه در اوج است

 ارتفاعات پست بسیار است

 

... دیشب آمد به خواب او سید

 دست او را فشرد با لبخند

گفت: من زودتر شهید شدم

 دست بالای دست بسیار است


موضوعات مرتبط: اشعار
برچسب‌ها: عباس احمدی
[ شنبه 27 اسفند1390 ] [ 9:2 بعد از ظهر ] [ 133 ]

امام زمان(عج)-مناجات


یوسف شود، آن كس كه خریدار تو باشد

عیسى شود، آن خسته كه بیمار تو باشد

از چشمۀ خورشید جگر سوخته آید

هر دیده كه لبْ تشنه دیدار تو باشد

خوابى كه بِهْ از دولت بیدار توان گفت

خوابى ست كه در سایه ى دیدار تو باشد

هر چاك قفس از تو خیابان بهشتى ست!

خوش وقت اسیرى كه گرفتار تو باشد

بر چهره‏ى گل پاى چو شبنم نگذارد

آن راهروى را كه به پا، خار تو باشد!

"صائب" اگر از خویش توانى بدر آمد

این دایره‏ ها نقطه ى پرگار تو باشد


موضوعات مرتبط: اشعار
برچسب‌ها: امام زمان, عج, مناجات
[ جمعه 26 اسفند1390 ] [ 7:24 بعد از ظهر ] [ 133 ]

در کتاب آمده مهدی به جهان باز آید
یوسف فاطمه بر دور زمان باز آید
در روایات قدیم آمده برگشتن او
وعده حضرت حق است و بدان باز آید
آید آن منجی موعود جهانی به یقین
باشد این حتمی و بی شک و گمان باز آید
آخر از پرده غیبت به در آید روزی
رخ نمایان کند و بر تو عیان باز آید
تا که آید کند او روشن و رخشان همه جا
مهر روشنگر هر کوی و مکان باز آید
تا که تابد همه جا پرتو خورشید رخش
نور ایمان به دل پیر و جوان باز آید
آید آن دوره زیبای شکوفای زمین
در پناهش همه جا صلح و امان باز آید


موضوعات مرتبط: اشعار
برچسب‌ها: یوسف ما باز آید
[ چهارشنبه 24 اسفند1390 ] [ 5:44 بعد از ظهر ] [ 133 ]
.: Weblog Themes By mohsen128&pelake8 :.
درباره وبلاگ

در کوی نیکنامان جای گذر نباشد
تقدیر ده قضا را تا آنکه میتوانی

.............